کاملاً غلط است
تقریبا غلط است
بیشتر درست است تا غلط
اندکي درست است
تقريباً درست است
کاملاً درست است
اغلب کسی را نداشته ام که از من حمایت کند حرف هایش را با من بزند و عمیقاً نگران اتفاقاتی باشد که برای من می افتد.
من به افراد نزدیک خیلی وابسته ام چون می ترسم که مبادا مرا ترک کنند.
احساس میکنم مردم از من سودجویی میکنند.
وصله ناجور جمع هستم.
مردان یا زنانی که دوستشان دارم، وقتی عیبهای مرا ببینند نمیتوانند دوستم داشته باشند.
تقریباً هیچ کاری را نمیتوانم به خوبی دیگران انجام دهم.
احساس میکنم نمیتوانم به تنهایی از پس کارهای زندگی روزمرهام بربیایم.
نمیتوانم از شر این احساس رها شوم که مبادا اتفاق بدی بیفتد.
قادر نیستم از والدینم جدا شوم، کاری که هم سن و سالهایم انجام میدهند.
اعتقاد دارم که اگر بخواهم هر کاری انجام بدهم برای خودم درد سر درست میکنم.
در نهایت کار مراقبت از نزدیکانم روی دوش من است.
از اینکه احساس مثبتم -مثل محبت، همدردی را به دیگران ابراز کنم، خیلی خجالت میکشم.
باید در هر کاری که انجام میدهم بهترین باشم. نمیتوانم بپذیرم که نفر دوّم باشم.
وقتی از کسی چیزی میخواهم، خیلی سخت است که «نه» بشنوم.
حوصلهی انجام کارهای متداول زندگی یا کارهای ملالآور را ندارم.
ثروت و معاشرت با افراد سرشناس باعث ارزشمندی من میشود.
حتی زمانیکه کارها خوب پیش میرود، احساس میکنم که این حسّ خوب، موقتی است.
اگر اشتباه کنم، باید تنبیه بشوم.
بطور کلی کسی نبوده است که به من عاطفه، محبت و صداقت نشان بدهد.
آنقدر به مردم نیازمندم که نگران از دست دادن آنها هستم.
احساس میکنم در حضور دیگران باید از خودم محافظت کنم؛ چون در غیر اینصورت عمداً به من آسیب میزنند.
اساساً خیلی با دیگران فرق دارم.
اگر کسی واقعا مرا بشناسد، مایل نیست با من رابطهای صمیمی برقرار بکند.
هر زمان پیشرفتی در کارم به وجود میآید، احساس بیکفایتی میکنم.
فکر میکنم در انجام کارهای روزمره، آدم وابستهای هستم.
احساس میکنم هرلحظه ممکن است یک فاجعهی طبیعی، جنایی، حقوقی یا پزشکی برای من اتفاق بیافتد.
من و والدینم تمایل داریم خود را بیش از حد در زندگی و مسائل دیگران درگیر کنیم.
احساس میکنم چارهای ندارم جز اینکه به خواستههای دیگران تن بدهم؛ چون در غیر اینصورت یا مرا ترک میکنند یا درصدد تلافی برمیآیند.
آدم خوبی هستم؛ چون بیش از آنکه به فکر خود باشم، به فکر دیگرانم.
از اینکه احساساتم را به دیگران ابراز کنم، خیلی شرمسار میشوم.
سعی میکنم نهایت تلاش خودم را بکنم! خوب بودنِ نسبی کار، هیچگاه مرا راضی نمیکند.
آدم خاصی هستم و نمیتوانم محدودیتهایی را که بر سر راه دیگران وجود دارد، بپذیرم.
اگر به یکی از اهدافم نرسم، زود مأیوس میشوم و دست از تلاش برمیدارم.
دستیابی به موفقیت برای من، بینهایت ارزشمند است؛ به شرط اینکه دیگران این موفقیتها را ببینند.
اگر اتفاقات خوبی در زندگیام بیفتد، نگرانم که مبادا بدشانسی از راه برسد.
اگر سنگ تمام نگذارم، بدون شک شکست میخورم.
در بیشتر اوقاتِ زندگی، این احساس به من دست نداد که برای فرد دیگری، شخص ویژه و ممتاز بشمار میروم.
نگرانم افرادی که دوستشان دارم، فرد دیگری را پیدا کنند و او را به من ترجیح بدهند و مرا ترک کنند.
دیگران دیر یا زود به من خیانت میکنند.
نمیتوانم به کسی تعلق خاطر داشته باشم. انسان گوشهگیری هستم.
لیاقت عشق، توجه و احترام دیگران را ندارم.
بیشتر مردم در حوزههای کار یا تحصیل یا پیشرفت از من تواناترند.
عقل درست و حسابی ندارم.
نگرانم که مبادا دیگران به من صدمهی جسمی بزنند.
اگر من و والدینم مسائل جزئی و خصوصی خود را از یکدیگر پنهان کنیم، احساس گناه یا خیانت میکنیم.
در روابطم به دیگران اجازه میدهم که بر من مسلط شوند.
از بس که سرگرم انجام کارهای دیگران هستم، وقت کمی برای خودم میماند.
برای من سخت است که صمیمی و بیتکلف رفتار کنم.
من باید به تمام مسئولیتهایم عمل کنم.
از اینکه مرا محدود کنند یا جلوی کارم را بگیرند، بشدت متنفّرم.
خیلی برای من سخت است که بخاطر دستیابی به هدف بلندمدت، از سر خیر رضایتمندی فوری بگذرم.
اگر نتوانم توجه دیگران را جلب کنم، احساس میکنم آدم کماهمیتی هستم.
خیلی نمیتوانم در کارها دقّت کنم؛ چون همیشه کارها غلط از آب درمیآید.
در اغلب اوقات زندگی کسی را نداشتهام که واقعا به حرف دل من گوش دهد؛ مرا بفهمد یا اینکه احساسات و نیازهای واقعی مرا درک کند.
وقتی احساس میکنم کسی که برای من مهم است، از من دوری میکند؛ مأیوس میشوم.
نسبت به انگیزههای دیگران سوءظن شدید دارم.
احساس میکنم مردم با من بیگانهاند.
احساس میکنم هیچکس مرا دوست ندارد.
اکثر افراد در کار یا تحصیل از من با استعدادترند.
اگر به قضاوتهای خودم در موقعیتهای روزمرهی زندگی اعتماد کنم، تصمیمهای اشتباهی میگیرم.
نگرانم که کل سرمایهام را از دست بدهم و فقیر و بیخانمان شوم.
اغلب احساس میکنم انگار سایهی سنگین والدینم دائم بر سر من است؛ به نحوی که نمیتوانم یک زندگی جداگانه برای خودم داشته باشم.
همیشه به دیگران اجازه میدهم که بجای من تصمیم بگیرند؛ چون واقعا نمیدانم چه میخواهم.
همیشه به درد دل دیگران گوش دادهام.
آنقدر خودم را کنترل میکنم که مردم فکر میکنند آدم بیاحساسی هستم.
احساس میکنم برای پیشرفت و دستیابی به خواستههایم، همواره تحت فشار هستم.
احساس میکنم نباید از قوانین و قراردادهای بهنجاری که مردم تابع آنها هستند، اطاعت کنم.
نمیتوانم خودم را مجبور کنم که کارهای بدون لذّت را انجام بدهم؛ حتی اگر بدانم که این کارها نتایج خوبی بدنبال دارد.
در هر جمع یا اجتماعی بدنبال دریافت توجه و تحسین دیگران هستم.
مهم نیست که چقدر سختکوش باشم! نگرانم که تمام سرمایهی مالیام را بر باد فنا بدهم.
دلیل اشتباه من مهم نیست! زمانیکه مرتکب اشتباه میشوم باید جریمه شوم.
وقتی نمیدانستم کاری را چگونه انجام بدهم؛ به ندرت شخصی پیدا میشود که مرا نصیحت یا راهنمایی کند.
برخی اوقات آنقدر نگران آن هستم که دیگران مرا ترک کنند که آنها را از خود دور میکنم.
معمولا بطور جدّی به انگیزههای نهایی مردم فکر میکنم.
همیشه احساس میکنم در جمع جایی ندارم.
در بسیاری از جنبهها چنان شخصیت پر از عیب و ایرادی دارم که نمیتوانم در کنار دیگران راحت باشم.
در کار یا تحصیل مثل بقیه باهوش نیستم.
نمیتوانم به تواناییهای خودم برای حل مشکلات روزمره اعتماد کنم.
نگرانم به بیماری خطرناکی مبتلا بشوم؛ حتی وقتی که پزشک هیچگونه علامت خطری تشخیص نداده است.
اغلب احساس میکنم هویت جداگانهای از والدین یا همسرم ندارم.
خیلی برای من مشکل است که از دیگران تقاضا کنم حقوقم را رعایت و احساساتم را درک کنند.
اطرافیان معتقدند که من برای رفع نیازهای دیگران زیاد تلاش میکنم، ولی برای خودم کاری نمیکنم.
از نظر دیگران من آدم عصبی و ناراحتی هستم.
وقتی کاری را اشتباه انجام میدهم، نمیتوانم خودم را ببخشم یا اینکه دست به بهانهتراشی بزنم.
احساس میکنم کارها و خواستههای من ارزشمندتر از کارها و خواستههای دیگران است.
به ندرت توانستهام به تصمیمها و راهحلهایم پایبند باشم.
برای اینکه احساس کنم آدم ارزشمندی هستم، نیازمند تأیید، تحسین و تمجید زیاد دیگران هستم.
نگرانم که مبادا یک تصمیم اشتباه به فاجعهای تمامعیار منجر شود.
اگرکاری را درست انجام ندهم باید از عواقب آن رنج ببرم.
من آدم بدی هستم و لایق تنبیه هستم.